|
|
|
|
تـرانه های زخـمم گـوش کسی را نـوازش نمیکند و هـیچ تـرین نـگاهی امتـداد نـگاهم را نمی دزدد ایـنک حـسرت بـودنم را بـه حـراج گذاشته ام و بـر پـیشانی خـرابات دل مـهر آبـادی زده ام در غـروب های غمگین طلـوع کرده ام و در سیـه ترین شبها روزهـا دیده ام. بـا من! از غـبار روبی دل بگو و از زلالی آیـینه مـن به فـرداهایی سپـید تـشنه ام! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:20 توسط سیده مریم
|
|
||
|
|
|
|
کـاش مـن یـک بـچـه آهـو مى شدم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 7:9 توسط سیده مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
دوبـاره سبز خواهم شد درحلقه محاصره باران و نـگاه گيراي آفتاب نوازشم خواهد كرد دوباره سبز خواهم شد. و قلقلك صبا را خواهم خنديد با اشكهاي گاه و بيگاه آسمان سايه درختان هزارمعما را باورخواهم كرد. دوباره سبزخواهم شد. و خانه باغ چوبي دوران كودكي را در دل آسمان خواهم ساخت. دوباره انتظار را منتظرخواهم شد. با چشمهاي منتظر به راه كه افق زيبايش ظهور سبزترين سوارعالم را مژدگاني خواهد داد. دوباره سبز خواهم شد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 22:47 توسط سیده مریم
|
|
||
|
|
|
|
هـوای سال های دور هـنوز هم در تـب و تـاب شعرهایم جـریان دارد هـنوز هم در امـتداد جاده بـه سکوت تو میرسم تـا فردا را منتظر نباشم هـنوز هم در تـو رازی میشوم ناگشوده و تـو در من شـعری می شوی عاشقانه چـه قصه سردیست کـه تـو در ازدحـام تـنهایی عصر خـواب می مانی و من با هـای هـای شبانه باران پـیر میشوم! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 18:47 توسط سیده مریم
|
|
||
|
|
|
|
در بی کسی هایم ستاره ای بود که می نگریست تورا و با قلم مویی ترسیم می کرد سیمای زمین را از دل زمین نور جوشید عاشقانه! و کویر تشنه را تولدی دیگر بود... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 23:37 توسط سیده مریم
|
|
||
|
|
|
|
خوب میدانم روزی سکوت تنهایی من با طنین گامهایت همصدا خواهدشد و نگاهم آخرین ایستگاه حضورت را ورق خواهد زد! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 12:8 توسط سیده مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
یک ماه گذشت سی روز سی افطار سی سحر ،سـی صـداقت سی عـشق ورزی سـی اشـک سی امـن یعجیب سی العــفو.کدام یک از اینها رو به سی روز رسوندی؟ ببین الان فقط خودتی و خدای خودت... از خودت بپرس امسال چیکار کردی؟! از وجودت راضی بودی؟!از رفتارت از کردارت از گفتارت چطور...؟ چقدر تونستی تسلط داشته باشی روی زبونت ؟چقدر گوشت رو دور کردی از شنیدن حرف های زرد؟ چند یتیم رو طعام دادی..اگرم توانش رو نداشتی نیتش رو چی داشتی؟ با آرامش قرآن خوندی ؟به معنای سبز آیات الهی رسیدی؟ برای بیمارانی که میشناسی و نمیشناسی امن یعجیب خوندی؟ خودسازی کردی؟تزکیه نفس چطور؟ اما نه اینها نباید فقط مختص سی روز از 365 روزمون باشه! تمام لحظات زندگیمون..ثانیه های بودنمون باید پر باشه از نفس های خدا... پر باشه از مهر و عشق ورزی. حیفه از خودمون بپرسیم فقط توی این سی روز چیکار کردیم؟ باید هر لحظه از خودمون بپرسیم تا حالا چی ذخیره کردیم؟ چقدر از اون بذرهایی که کاشتیم تا به امروز تبدیل به نهال شدن؟ بیاید قدر انسانیتمون رو بدونیم! مگه ما اشرف مخلوقات نیستیم ؟یادمون رفته چقدر عزیزیم برای اونی که اون بالاست؟یادمون رفته که خالقمون چقدر دوسمون داره؟ از همه اینها که بگذریم باید تبریک بگم به همه اونهایکه خدا بهش نمره بیست میده. ما هم میتوینم از کسانی باشبیم که پروردگار پایین دفترچه اعمالمون مهر صد آفرین میزنه این ماه قشنگ خداحافظی کرد بیاید از همین لحظه یواش یواش خودمون رو آماده کنیم برای مهمونیهای کوچیک و بزرگ خدا... راستی شک ندارم توجز کسانی هستی که از خالقت نمره بیست میگیره.... خوش به حالت!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 6:28 توسط سیده مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
بـا یـادت وضـو میسازم و گـوهر جـان را بـه تـلاوت نـامت می آویزم بـه حقیقت نـمازم! لب کـودکان شـبگرد را تـکانی خواهد داد خـیالت آسوده! من بـه انـدیشه ای سبـز! تــو را اقـامه خـواهم کرد... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 13:58 توسط سیده مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
خدای مهربونم سلام... امروز صبح که از خواب بیدار شدم دلم مثل دل اون مرغابی هایی بود که به پر و بال حضرت علی(ع)میپیچیدند... خدایا امشب شب پر رمز و رازیه !امشب از اون شب هایی هست که تمامی نگاهها خونین میشه ،امشب پنجره دل خیلی ها ترک دار میشه... بی همتای زیبای من! امشب معنویت نگاه تو به اوج میرسد و دلشکسته ها،دلشکسته تر میشوند!امشب آسمان تمامی دیده ها بارانی میشود ودلها با خیس ترین کلمات با تو نجوا خواهند کرد... خدای مهربون من! با العفو و الغوث با بکه یا ا... من نیز تو را به میهمانی نگاهم میخوانمت. تو را به فضیلت این شب خونین تو را به سوگ ریحانه رسول(ص)...روح حیران زده ما را به نور الهیت آغشته ساز و دستان به قنوت رفته ایمان را از باران رحمت استجابت ،محروم ننما... تو که محرم اسراری تو که تسکین دهنده درد هایی!فریاد های بی صدایمان را بشنو یارب و آیینه دلمان را با لطف و کرم خود جلا بده. "الغوث الغوث خلصنا من النار یارب" التماس دعا!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 9:44 توسط سیده مریم
|
|
||
|
|
|
|
کـدامین نـگاه؟؟؟ رویــاهـایت را بی چـراغ گذاشته! تـا تـرانه هایت خـاموش بمانند... کــدامین کلام؟؟؟ وزن نــگاهت را بی آهنـگ کرده کـه اینچنین سیـنه شعرت را سنگینی مـیکند... دنـیای عجیبی است دنـیای رویــاها! پـیراهنت را بـاد میبرد خنـده هایت را یــاد!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 12:47 توسط سیده مریم
|
|
||